تبليغاتX
زندگی

زندگی
عشق


منوی اصلی

آرشیو ماهانه

جستجو

لینک دوستان

پیوند ها

خرده ریزها

تبلیغات




خوش آمدید

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

باسلام خدمت دوستان عزیز

 

امیدوارم از مطالبم راضی باشید

 

باتشکر

 

کوچیک شما سجادجوزی پور

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389 توسط سجاد | +


دوست دارم
نایت اسکین








نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط سجاد | +


پنجره های حیاط

با استكان قهوه عوض كن دوات را

بنويس توي دفتر من چشمهات را

بر روزهاي مرده تقويم خط بزن

واكن تمام پنجره هاي حيات را

خواننده ي كتيبه ي چشم و لبت منم

پر رنگ كن به خاطر من اين نكات را

ما را فقط به خاطر هم آفريده اند

آنگونه كه خواجه و شاخه نبات را

نام تو با نسيم نيشابور مي رود

تا از غبار غم بتكاند هرات را

تا پلك مي زني همه گمراه مي شوند

بر روي ما مبند كتاب نجات را

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط سجاد | +


هنوز هستم

 

اگرچه با همه جز من خوشی و می جوشی

اگرچه با دگری رفـته ای، هـم آغوشی

 

هنوز من سر قول خودم به تو هستم

جذام اگر که بگیرم، ولی فراموشی...

 

بگـو لباس قـشنگی که دوسـتش دارم

به پیش ِ چشم کسی جزخودم نمی پوشی

 

هنوز جای لـبت مانده بر لبِ لیوان

اگرچه غصۀ من را دگر نمی نوشی

 

بگو که فرق ِ"می و سرکه" در چه بود، اکنون

که سیری از من و در دیگِ سرکه می جوشی!

 

هنوز مـشتری ِ خانۀ دلت هستم

هنوز می خرم آن را اگر که بفروشی

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط سجاد | +


شهرسیاه

مردم شهر سياه

خنده هاشان همه از روي سياست

دلشان سنگ خيانت

ما در اين شهر دويديم و دويديم چه سود

هركجا پرسه زديم

خبر از عشق نبود

و تو اي مرغ مهاجر

كه از اين شهر گذر خواهي كرد

نكند از هوس دانه گندم

به زمين بنشيني!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط سجاد | +


باش بامن

باش با من من که بی خود می شوم از صحبت و حرف و کلامت

باش بامن تا بمانم تاهمیشه تا ابد محو تماشای نگاهت

باش با من تا چو مرغان بهاری پرگشویم سوی دلدارم بیایم

باش با من با تو من خوشبخت ترینم من که بی تو ناتمامم

باش بامن من ترا می خواهم ویادت مرا اوج خیال است

باش با من بی تو این دل در غم و رنج وعذاب است

باش با من تا بخوانم شور ومستی را ازآ ن چشم سیاهت

باش با من تا که باشم عاشق و دلداده مهر و وفایت

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط سجاد | +


چه خبر از دل تو
 

نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟

يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟

مثل روياي رسيدن به خدا....

همه شب تا به افق

دل من نيز به آزادگي قلب تو

..........پر ميگيرد

زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست / حکیم ارد بزرگ ( پدر فلسفه اردیسم Philosophy of Orodism)

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط سجاد | +


شعر های زیبا


 

زندگی رانفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است،

بیخیالی سپر هردرد است

باز هم میخندیم،

آنقدر میخندیم که غم از رو برود 

    

تو مرا می فهمی

من تورا می خواهم

و همین ساده ترین قصه یك انسان است

تو مرا می خوانی

من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد

در دل من می مانی 

  

و حالا در اين روزهايي كه هستي خدا را شكر مي كنم

بابت بهترين و برترين نعمتي كه به من هديه داد

باز هم خدا سلامتي تو را به من هديه داد

وجود تو

بودنت

شنيدنت

بوييدنت

همه نعمت است نعمت... 

خدا

هر شب معجزه می‏کند

وقتی قلب من در آغوش تو

از تپش نمی ایستد

وقتی آرام خودم را جا می‏دهم

میان بازوانت

دنیا آن قدر کوچک می‏شود که می‏توان

عالم را با یک بوسه کشت...


   

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


قــــــــــــــهوه ی عشـــــق
قــــــــــــــهوه ی تــــلــــــخ عشـــــق را

شــــکــــــر  مــــــی ریــــزیـــــــم،

مــــــن هــــــم  مـــــــی زنـــــــــــــم

تـــــــــــــو هـــــــم مـــــــی زنـــــی

نـــاگــهــان  تــقــدیــر؛

هـــــــــــــمــــــــه چــــــــــــیــــــــز را ؛

بــــــــــــر هـــــــم مــــــــی زنــــــــد.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


خطوطِ

تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی

داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی

این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!


برچسب‌ها: شعر, نجمه زارع, عاشق, نگاه


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


غرق در خنده هایت
غرق در خنده هایت بودم

که گفتم:

دوستم داری؟

گفتی:

آری

غرق در خنده هایت بودم

وقتی با خنده گفتی:

دلت جای دیگری است

و باز غرق در خنده هایت بودم

وقتی:

دست به دست

با خنده

با دیگری می رفتی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


بیم و امید
حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام ) فرموده است: در شگفتم برای کسی که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار کلمه پناه نمی برد! ۱ - در شگفتم برای کسی که ترس بر او غلبه کرده، چگونه به ذکر «حسبنا الله و نعم الوکیل» (آل عمران ایه ۱۷۱) پناه نمی برد. در صورتی که خداوند به دنبال ذکر یاد شده فرموده است: پس (آن کسانی که به عزم جهاد خارج گشتند، و تخویف شیاطین در آنها اثر نکرد و به ذکر فوق تمسک جستند) همراه با نعمتی از جانب خداوند (عافیت) و چیزی زاید بر آن (سود در تجارت) بازگشتند، و هیچگونه بدی به آنان نرسید. ۲ - در شگفتم برای کسی که اندوهگین است چگونه به ذکر «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» (سوره انبیاء آیه ۸۷) پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال این ذکر فرموده است: «پس ما یونس را در اثر تمسک به ذکر یاد شده، از اندوه نجات دادیم و همین گونه مومنین را نجات می بخشیم.» (سوره انبیاء آیه ۸۸) ۳- در شگفتم برای کسی که مورد مکر و حیله واقع شده، چگونه به ذکر «افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» (سوره غافر آیه ۴۴) ... پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال ذکر فوق فرموده است: «پس خداوند (موسی را در اثر ذکر یاد شده) از شر و مکر فرعونیان مصون داشت.» (سوره غافر آیه۴۵) ۴- در شگفتم برای کسی که طالب دنیا و زیباییهای دنیاست چگونه به ذکر «ماشاءالله لا حول ولاقوه الا بالله» پناه نمی برد، زیرا خداوند بعد از ذکر یاد شده فرموده است: «مردی که فاقد نعمتهای دنیوی بود، خطاب به مردی که از نعمتها برخوردار بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، کمتر از خود می دانی امید است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


آرزوی پرواز ...
مـــــن هـم آرزوی پــــرواز داشتـم ... نـــــه قـفســـی بـــود کـه مــانعم شـــود ، نــــه کسـی بـالهایم را بـــستــ ... نــــه شکـستــ ... !!! مـــنتها جـوجه اردکــِ زشـتــ را مُــرغابی ها اگـــر بــزرگــ کــنند ، بــالاتر از بـرکه نــمیـتواند پـــرواز کــند ... حــتی اگـــر بـا تــمام وجـودش آرزو کـــند !!! ... غریـــبه نوشـت : این شعـــر ها را باید گذاشـــتــ درِ کــــوزه ؛ و آبــشان را خــورد ... وقــتی هنــوز عـــرضه ندارنـد ، تـــــــ ـــ ــــ ـــــ ـــ ـ ــــو را عــاشق کـــنند ... !!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


باران عشق...........
در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم… انتظار مي کشيدم… انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود… باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند… صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم، مثل پرنده اي در زير باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود... در روياهايم پروازکردم، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه!، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود… و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!… باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد… و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا… قطره آخر باران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود… طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي… در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود… احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته… به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود… همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 توسط سجاد | +


مطالب پیشین

:: خوش آمدید
:: دوست دارم
:: پنجره های حیاط
:: هنوز هستم
:: شهرسیاه
:: باش بامن
:: چه خبر از دل تو
:: شعر های زیبا
:: قــــــــــــــهوه ی عشـــــق
:: خطوطِ
::
:: غرق در خنده هایت
:: بیم و امید
:: آرزوی پرواز ...
:: باران عشق...........
:: وقتی دلگیر و تنها.............
:: صبر تلخ
:: پس چرا عاشق نباشم؟!
:: هنوزم عاشقم دنیای دردم... مثل پروانه ها دورت میگردم....
:: نفرین


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by saso1811
Design By :wWw.Theme-Designer.Com



قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر