اگرچه با همه جز من خوشی و می جوشی
اگرچه با دگری رفـته ای، هـم آغوشی
هنوز من سر قول خودم به تو هستم
جذام اگر که بگیرم، ولی فراموشی...
بگـو لباس قـشنگی که دوسـتش دارم
به پیش ِ چشم کسی جزخودم نمی پوشی
هنوز جای لـبت مانده بر لبِ لیوان
اگرچه غصۀ من را دگر نمی نوشی
بگو که فرق ِ"می و سرکه" در چه بود، اکنون
که سیری از من و در دیگِ سرکه می جوشی!
هنوز مـشتری ِ خانۀ دلت هستم
هنوز می خرم آن را اگر که بفروشی